شنبه 18 خرداد ماه سال 1387
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 15:24

الان ۱۰ دقیقه است که از مسافرت برگشتیم....
رفته بودیم جایی که برام یادآوری خاطراتش غم انگیز بود..... خیلی غم انگیز....
خیلی دنبال دلم گشتم، اما گم شده بود، انگار بهم دورغ می گفت که امانتم را خوب نگه
داشته، شایدم میخواست من نفهمم که گم کرده، رفتم دم خونشون اما آخه می رفتم چی
را ازش می خواستم ؟ دلی که گم شده بود توی هیاهوی دل دل کردن یه دل دیگه ......