شنبه 11 خرداد ماه سال 1387
باید فراموشت کنم ....
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 10:05


      باید فراموشت کنم ....
      باید فراموشت کنم چندیست تمرین می کنم
       من می توانم می شود,آرام تلقین می کنم      
      با عکس های دیگری تا صبح صحبت می کنم  
      با آن اتاق خویش را بیهوده تزئین می کنم
      سخت است اما می شود در نقش یک عاقل روم
      شب نه دعایت می کنم نه صبح دعایت می کنم 
      حالم نه اصلاْ خوب نیست تا بعد بهتر می شود
      فکری برای این دل تنهای غمگین می کنم
      از جنب و جوش افتاده ام دیگر نمی گویم به خود
      وقتی عروسی می کند آن می کنم , این می کنم 
      خوابم نمی آید ولی از ترس بیداری به زور
      با لطف قرص قد نقل یک خواب رنگین می کنم
      این درد ز درد بی کسی بر شانه جا خوش کرده است 
      از روی عادت دوستی با بار سنگین می کنم
      هرچه دعا کردم نشد شاید کسی آمین نگفت
      حالا تقاضای دلی سرشار از آمین می کنم
      نه اسب , نه باران , نه مرد تنهاییم و این دائمیست
       اسب حقیقت را خودم با این نشانه زین می کنم
      یا می برم , یا باز هم نقش شکستی تلخ را
      در خاطرات سرخ خود با رنج آذین می کنم
      حالا نه تو مال منی , نه خواستی سهمت شوم
      این مشکل من بود و هست در عشق گلچین می کنم
      کم کم ز یادم می روی این روزگار و رسم اوست
      این جمله را با تلخی اش صد بار تضمین می کنم