جمعه 27 مهر ماه سال 1386
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 18:12
این چند روز اصلا حوصله نوشتن ندارم، نی نی هم بهم گفته چرا نمی نویسم، اما واقعا نمیتونم
نی نی قراره هفته دیگه (یعنی پنج شنبه) با مامان و باباش بیان خونمون
به خاطر همین یه کم هول شدم، نمی دونم باید چیکار کنم
راستش یکم بیشتر از یه ذره عصبی شدم، همش به مامان و بابا گیر میدم
اصلا دست خودم نیست ، فکر نمی کردم اینقدر سخت باشه
آخه اونایی که می یومدن خواستگاری قبل اصلابرام سخت نبود
اما این دفعه ، خیلی فرق داره هم برای من ، هم برای ......
شنبه 21 مهر ماه سال 1386
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 11:53

دیروز مامان نی نی زنگ زد با مامانم صحبت کرد..............................

پنجشنبه 19 مهر ماه سال 1386
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 18:29

خدایا........................یعنی واقعا این حقه
این حق من و نی نی که یه روز هم نتونیم خوشحال باشیم،
 هنوز باورم نمی شه که لااقل چند ساعت خوشحال و آروم بودم،
‌فکر می کنم اونا را هم خواب دیدم.خسته شدم از بس غصه خوردم،
خسته شدم از بس گفتم درست میشه
خدایا اگه نمی خواستی درستش کنی ، چرا دوباره ما را به هم رسوندی
گله نمی کنم ،چون اون دیگه قسمت ماست
فقط خواستم حرف دلم را بدونی.............
نی نی داره از بین میره ،داره ذره ذره آب میشه
نمی خوام غم و غصه اونا ببینم، اگه قرار نیست درست بشه...................

چهارشنبه 18 مهر ماه سال 1386
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 23:24

آخییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

امروز همون دیروزی بود که از اومدنش می ترسیدم،‌اما امروز هم اومد و گذشت و تموم شد

خدا را شکر به خیر گذشت....................خدایا ممنون

سه شنبه 17 مهر ماه سال 1386
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 19:38
ساعت 2:00 بهم زنگ زدی، از دستم عصبانی بودی، می دونستم
عصبانی بودی که چرا اذیتت کردم، چرا وقتی باهات کاری نداشتم کشوندمت نت
کاش می دونستی من حاضر نیستم یه لحظه ناراحتی تو را ببینم ، اونوقت انقدر راحت میگی چرا اذیتم می کنی؟
 کاش می دونستی چقدر اومدنت برام مهم بود
 کاش می فهمیدی همون یه لحظه بودنت چقدر برام ارزش داشت
کاش می فهمیدی چقدر این روزا احساس تنهایی می کنم
حق با تو بود، من حق نداشتم تو را از خواب بیدار کنم
حق نداشتم به خاطر هیچی بیارمت پای کامپیوتر
حق نداشتم ....................
خدایا دارم دیوونه می شم، یعنی فکر کنم شدم.......
نمی فهمم دارم چیکار می کنم، نمی دونم  چی داره به روزم میاد
خدایا ................. کمکم کن ، دارم کم میارم خدایا تو دیگه تنهام نذار
سه شنبه 17 مهر ماه سال 1386
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 13:24
امروز عجب روز گندی بود، از اولش بد بود، خدا فردا را به خیر بگذرونه
امروز صبح ساعت 8:30 اس ام اس زدم به نی نی و از خواب بیدارش کردم
میدونم خواب بود اما الکی گفت بیدار بودم
بعدش گیر دادم که بیاد نت، نمی دونم چرا ، چون باهاش کاری نداشتم، اما راستش
دل بی جنبه من خیلی زود براش تنگ میشه
بهم گفت چرا ازش خواستم بیاد نت ، منم که کاری نداشتم راستش را بهش گفتم،
یعنی گفتم کاری نداشتم
که بعدش الکی الکی از دستش ناراحت شدم
چند بار به گوشیم زنگ زد ، اما مامان خونه بود و نمی شد جوابش را بدم
حالا هم که هرچی بهش زنگ می زنم نمی تونم باهاش تماس بگیرم
خدایا .............. چرا اینجوری شدم
نمی دونم این روزا چه مرگم شده، به هر چیزی بیخودی گیر می دم
فردا .............. خدایا کاش فردا زود تموم می شد....... دیگه تحمل ندارم
نی نی میگه بی خیالش باشم ، اما مگه میشه
( قراره برام خواستگار بیاد............. چیکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ )
دلم برای دیدنت، برای لمس کردنت تنگ شده
دلم برای بوسه هات تنگ شده
دلم برای بودنت تنگ شده
نی نی دلم تنگه ......................خیلی
دیگه اشک هم آرومم نمی کنه........... فقط تو را می خوام برای همیشه
نمی خوام از دستت بدم
جمعه 6 مهر ماه سال 1386
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 22:39
خیلی حرف برای نوشتن و گفتن دارم،اما نمی تونم ، هیچی به ذهنم نمی رسه، هرچی می نویسم به یک دقیقه نمی خوره که پاکش کردم ، خیلی خسته ام، فقط برام دعا کنید ،‌خدایا فقط از تو  میخوام......................................
چهارشنبه 4 مهر ماه سال 1386
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 19:25
خیلی دلم گرفته، ‌امروز هیچ خبری ازت ندارم ،‌تقریبا داره میشه ۲۱ ساعت،‌نمی تونم بهت زنگ بزنم،‌ نمی دونم چرا ، نمی دونم چی شده ،‌دلم بدجور شور میزنه ، حتما چیزی شده که بهم زنگ نزدی، یا حتی یه اس ام اس ، خدایا مراقبش باش . تو هم بهم قول بده ، بهم قول بده هرجا هستی مراقب خودت باشی‌، می دونی که نمی تونم ناراحتی تو را ببینم، دوستت دارم با تمام داتنگی هام
چهارشنبه 4 مهر ماه سال 1386
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 19:22

پسرکی در کلاس درس آنها را روی کاغذ کشید.
آن وقت دو خط موازی چشمشان به هم افتاد
و در همان یک نگاه قلبشان تپید و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند.
خط اولی نگاهی پر معنا به خط دومی کرد و گفت :
ما میتوانیم زندگی خوبی داشته باشیم ...
خط دومی از هیجان لرزید .

خط اولی : ...
و خانه ای داشته باشیم در یک صفحه دنج کاغذ ...
من روزها کار می کنم .
می توانم خط کنار یک جاده متروک شوم ...
یا خط کنار یک نردبام .

خط دومی گفت :
من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم .
یا خط کنار یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خلوت !
چه شغل شاعرانه ای ... !

در همین لحظه معلم فریاد زد :
دو خط موازی هیچوقت به هم نمی رسند .
و بچه ها تکرار کردند ...

چهارشنبه 4 مهر ماه سال 1386
هدیه
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 13:33
دلم می‌خواد تمام فرصت زندگیمو بریزم تو یه جعبه و کادوپیچش کنم، بعدش اونو هدیه بدم به یکی، به یکی که خیلی عزیزه ، کاش هدیه‌ام رو قبول کنه، عزیزترین آدم زندگیمه، اونوقت میتونه عزیزترین آدم یه دورانی از زندگیشو پیش خودش داشته باشه،که دیگه اینقدر دلش تنگ نشه و بغض نکنه...
دوشنبه 2 مهر ماه سال 1386
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 00:23
امشب قرار بو اینجا یه نوشته از کسی که دوستش دارم بنویسم،‌یعنی اون قرار بود بنویسه بده به من که اینجا بذارمش ،‌اما هیچی ننوشته ........................ اما من مجبورش می کنم بنویسه