جمعه 15 تیر ماه سال 1386
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 12:57

خورشید من اى آرام بخش لحظه هاى‌ دیوانگى‌ام ،
 کاش می دانستى چگونه بى تاب تو ام کاش مى دانستى چگونه شنیدن هر بار طنین صداى ‌مهر بانت روحم را چون پر ستویى مشتاق در هواى تو به پرواز در مى ‌آورد.کاش مى‌دانستى تنها حضور توست که مى‌تواند گر ما بخش روز هاى سرد زندگى من باشد..من براى با تو بودن نذر کرده ام.نذرکرده ام که بیایى و من چشمانم را قربانى کنم.بدان تا ابد تا دور دست ها منتظر تو خواهم ماند

امشب بدجور دلم هواتا کرده، نمی دونم کجایی اما کاش هرجایی که هستی خوب و شاد باشی

جمعه 15 تیر ماه سال 1386
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 12:53
دیشب صدای تیشه از بیستون نیامد شاید
 به خواب شیرین،فرهاد رفته باشد
جمعه 15 تیر ماه سال 1386
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 12:43
دلم را پسرکی ربوده
که دلش دریایی بود و چشمانش دشت
دلم را پسرکی ربوده
که نیاز ِ هر روزه ی ِ چشمانم گشته و
رفع عطش روح من خسته 
دلم را پسرکی ربوده
که تنها میوه لبانش لبخندش پر مهرش است
دلم را پسرکی ربوده
که دستان پر مهرش تنها آغوش گشوده بسوی ِ من است
دلم را پسرکی ربوده
که آغوش افراشته ی من تنها برای دستهای او پر میزند .
دلم را پسرکی ربود ...  و من ....