جمعه 11 اسفند ماه سال 1385
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 12:40

برگرد !

وقتی رفتی آسمان چادر سیاهش را جلوی چشمانش گرفته بودتا رفتن تلخت را نظاره گر نباشد !

پنجشنبه 10 اسفند ماه سال 1385
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 22:33
نمی دونید چقدر دلم گرفته
یکشنبه 6 اسفند ماه سال 1385
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 23:46
گفتی غصه دارم هستی... و دل دریایت برام تنگ... من چه بگویم نازنینم که دلم ذره ذره آب می شد و بغضم را فرو می بردم تا رنگینک نگاه تو سیاه نشود...
یکشنبه 6 اسفند ماه سال 1385
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 23:44
من گمان می کردم دوستی همچون سروی سبز چار فصلش همه آراستگی ست من چه میدانستم هیبت باد زمستان هست من چه میدانستم سبزه میپژمرد از بی آبی سبزه یخ میزند از سردی دی من چه میدانستم دل هرکس دل نیست قلب ها از آهن و سنگ قلب ها بی خبر از عاطفه اند
شنبه 5 اسفند ماه سال 1385
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 23:25

ای شمع اهسته بسوز که شب دراز است

 ای اشک اهسته بریز که غم زیاد است

 

 

سه شنبه 1 اسفند ماه سال 1385
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 18:59
رفت...زود بود... آمدنش را،داشتنش را به باور ننشسته بودم که با رفتنش روی ناباوریم خط کشید.
و رفت...درست مثل پرنده ای که خیال میکنی برای همیشه پشت پنجره ات باقی می ماند و برایت می خواند اما.. وقتی نزدیک میروی،میبینی سالهاست رفته است.
و رفت...قبل از آنکه دلتنگی هایم را تسکین دهد.قبل از آنکه پاسخ گوید چراهایم را.