پنجشنبه 21 دی ماه سال 1385
یادت بخیر
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 20:56

هرگاه دفتر محبت را ورق زدی و هرگاه زیر پایت خش خش برگها را احساس کردی

هرگاه در میان ستارگان آسمان تک ستاره ای خاموش دیدی برای یکبار در گوشه ای از ذهن خود نه به زبان بلکه از ته لب خود بگو : یادت بخیر چه زود گذشت ...

 

چهارشنبه 20 دی ماه سال 1385
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 21:46

راز سکوت را نم نم اشک می داند و غم تنهایی عشق را خلوت شب میداند

 

جمعه 15 دی ماه سال 1385
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 10:45

 شبی بی حوصله رفتی ،دعا کردم که برگردی
خدا را تا سحر آن شب صدا کردم که برگردی
 کنار پیچک خاموش و سرد باغچه  ماندم
نمی دانی کجا رفتم ،چها کردم که برگردی

 

دوشنبه 11 دی ماه سال 1385
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 18:56

از ستاره تا ستاره عشق ما دنباله داره
تا به خورشید نرسیم ما راه ما ادامه داره
از کرانه تا کرانه پر کشیدیم عاشقانه
من تو را زمزمه کردم با تن سبز ترانه
عشق ما مرزی نداره علف هرزی نداره
دل ما عاشق پرسته از کسی ترسی نداره

یکشنبه 10 دی ماه سال 1385
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 20:02

پرنده
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست
            

یکشنبه 10 دی ماه سال 1385
حدس
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 09:42
و حدس می زنم شبی مرا جواب میکنی
و قصر کوچک دل مرا خراب میکنی
سر قرار عاشقی همیشه دیر کرده ای
ولی برای رفتنت عجب شتاب میکنی
من از کنار پنجره تو را نگاه میکنم
و تو به نامدیگری مرا خطاب می کنی
چه ساده در ازای یک نگاه پاک و ماندنی
هزار مرتبه مرا ز خجلت آب میکنی
به خاطر تو من همیشه با همه غریبه ام
تو کمتر از غریبه ای مرا حساب میکنی
و کاش گفته بودی از همان نگاه اولت
که بعد من دوباره دوست انتخاب می کنی
شنبه 9 دی ماه سال 1385
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 20:12

 

امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام

بلکه به یمن آمدنت جان گرفته ام

جمعه 8 دی ماه سال 1385
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 19:15

در این شب های بلند آرزویی دارم.....

آرزویی به بلندای یک شب زمستانی......

که تو تا ابد مال من باشی

و من تا انتهای دو دنیا دیوانه ی نگاه تو بمانم......

سه شنبه 5 دی ماه سال 1385
باز امشب ...
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 23:09

باز امشب ای ستاره تابان نیامــــــــدی
باز ای سپیده شب هجران نیامــــــدی
شمعم شکفته بود که خندد بروی تــــــــو
افسوس ای شکوفه خندان نیامـــــدی
زندانی تو بودم و مهـــــــــــــتاب مــــن چرا
باز امشب از دریچه زندان نیامـــــــدی
با ما سر چه داشتی ای تیره شــــــــب که باز
چون سر گذشــــت عشق بپایان نیامــــــــــدی
شعر من از زبان تو خوش صیــــــد می کند
افسوس ای غزال غزلخوان نیامـــــــدی
گفتم بخوان عشــــــــق شدم میزبان مــــــــــاه
نامـــــهربان مــــــن تو که مهمان نیامـــــــدی

 

شنبه 2 دی ماه سال 1385
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 23:08


مطمئن باش و برو

ضربه ات کاری بود 

دل من سخت شکست

و چه زشت به من و سادگی ام خندیدی

به من و عشقی پاک

که پر از یاد تو بود

و خیالم می گفت

تا ابد مال تو بود

تو برو. ..

برو تا راحت تر

تکه های دل خود را آرام سر هم بند زنم