شنبه 22 مهر ماه سال 1385
آدم و حوا
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 23:16

 

آدم را به جرم خوردن سیب از بهشت راندن،
اما چه باک،
حوا خود بهشت بود !

شنبه 22 مهر ماه سال 1385
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 23:15
مواظب خودت باش .. گاهی زمونه بد با آدم تا می کنه تو باید صبور باشی مثل سنگ ولی دلت نباید سنگ بشه...
 بازم میگم مواظب این روزگار و بازیهاش و انتقام گرفتنهاش باش .. مواظب خودت باش ... دیگه شاید نباشم ولی می دونی که تا قیامت نگرانم ...
شنبه 22 مهر ماه سال 1385
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 23:14

 

روزهایی  که بی  تو  می گذرد  ... گرچه  با  یاد  توست  ثانیه هاش
آرزو  باز میکشد  فریاد...  در کنار  تو  می گذشت  ایکاش  ..!*

پنجشنبه 20 مهر ماه سال 1385
کلام نگاه
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 21:15

تو در اولین سطر تقویم دیدار

آن روز به خط نگاهی زر اندود

کلامی نوشتی و رفتی

و من نیز شکسته نوشتم  و ماندم

نوشتی که می مانی اما نماندی

نوشتم نمی مانم اما  ماندم

دوشنبه 17 مهر ماه سال 1385
می خواستم ...
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 19:38

من می خواستم تو به من عادت نکنی
من به تو عادت کردم
می خواستم تو عاشقم نباشی
من عاشقت شدم
می خواستم من برات مثل بقیه باشم
تو برام از همه مهم تر شدی
می خواستم تو هیچ وقت سکوت نکنی
من سکوت کردم
می خواستم بری دنبال زندگیت
اما تو همه ی زندگیــــم شدی ....... !!!
شنبه 15 مهر ماه سال 1385
گل من
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 15:18
نمی دونید چقدر سخته آدم گل باغ آرزوهاش را توی باغ یه نفر دیگه ببینه و آروم زیر لب بگه .........گل من
پنجشنبه 13 مهر ماه سال 1385
تو می تونی ............؟
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 22:25

تو می توانی دوستی مرا نپذیری . می توانی مرا از خود برانی . می توانی روی از من بگردانی و برای همیشه مرا از دیدار خود محروم کنی ... منهم می توانم تو را نبینم . می توانم روز ها و شبها بدون دیدار تو بسر برم . می توانم چشمانم را از سر راه تو بگردانم و به سوی تو خیره نشوم . می توانم زبانم را وادارم تا نام تو را بر خود جاری نکند . می توانم گوشم را از شنیدن آهنگ صدایت بی نصیب نمایم . ولی ....قلبم.... او دیگر در اختیار من نیست . او تا زنده ام بیاد تو خواهد طپید او در درون خود بخاطر تو خواهد نالید.

پنجشنبه 13 مهر ماه سال 1385
چرا اینقدر از من دوری؟
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 22:23

چقدر دلم می خواست سر بگذاری روی شانه هایم

تا برایت لالایی مهتاب بخوانم

و از تبلور عشقت در رویاهایم بگویم

کاش می شد امشب  نگاه تازه سپیده را

در شب چشمان قشنگت توصیف کنم.....

چهارشنبه 12 مهر ماه سال 1385
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 21:46

تمام دلخوشی ام یک سبد نگاه مهربان توست......

چهارشنبه 12 مهر ماه سال 1385
عاشقم
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 00:10

نگاهه صمیمانه ات هنوز ؛ مانده میان آرزوی من

چشمان تو خلاصه عشق است ؛ و قصه ای جدا از دلواپسی ها

تو رفتی و نگاه تو از شهر دل گذشت

من در حریم عشق جاودانم هنوز

در باور حقیقت بی انتهای عشق

به یاد تو دیوانه ام هنوز

فریاد انتظار مرا هیچ کس نشنید

اما ؛ عاشقم هنوز .

سه شنبه 11 مهر ماه سال 1385
ماه من کجایی ؟
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 19:53

غم بی هم زبانیم را با باد خواهم گفت

و نا مهربانیت را

به دست نقال خواهم سپرد

چون صیادی بد اقبال به خانه باز خواهم گشت

و یادم نرفته خواهش خاموشت

با چشمانه خسته ز تنهایی

دیشب خیال روی تو با من گفت

این روزها دوباره تو می یایی

هنگام رفتن است

چشمانم را بستم و برگشتم

باور نمی کنم

هرگز...اری هرگز

دیشب تمام ستاره های پشت پنجره را

با دست خاموش کردم

وقتی...

شنیدم که ماه را به اتاقت برده ای

....................................................

 

دوشنبه 10 مهر ماه سال 1385
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 19:13

دختر کوری تو این دنیای نامرد زندگی میکرد .این دختره یه دوست پسری داشت که عاشقه اون بود.دختره همیشه می گفت اگه من چشمامو داشتم و بینا بودم همیشه با اون می موندم یه روز یکی پیدا شد که به اون دختر چشماشو بده. وقتی که دختره بینا شد دید که دوست پسرش کوره. بهش گفت من دیگه تو رو نمی خوام برو. پسره با ناراحتی رفت و یه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشمای من باش...................

دوشنبه 10 مهر ماه سال 1385
کاش ......
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 19:12

 

کاش می دونستی چقدر دلم هر روز بهانه تو را میگیرد...

کاش می دونستی چقدر دلم هوای با تو بودن را کرده...

کاش می دونستی چقدر دلم از این روزهای سرد بی تو بودن گرفته...

 کاش می دانستی چقدر دلم برای ضرب آهنگ قدمهایت ، گرمی نفسهایت، مهربانی صدایت تنگ شده...

کاش می دانستی چقدر دلواپس توام...

کاش می دانستی چقدر تنهام ، چقدر خسته ام و چقدر به حضور سبزت محتاجم اما...

دیگر انگار اهمیت ندارد..............

یکشنبه 9 مهر ماه سال 1385
عزیز دلم
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 18:06

بگذار تا انتهای جاده های خیال با تو باشم
بگذار همیشه در کنارت بمانم تا دستانت سردشان نشود
نگذار شبهای بی ستاره عشق را از یادمان ببرد
بگذار ستاره ای باشم در آسمان شبهای بی ستاره ات
بگذار جوانه ای در حیاط کوچک دلت بکارم
بگذار دلهایمان زیر باران رها شوند
بگذار هر شب پیشانی ات را ببوسم تا رویای زیبا ببینی
بگذار طلسمی شوم که هرگز باطل نمی شود
یکشنبه 9 مهر ماه سال 1385
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 17:50

به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به آسمان نگاه کن کسی هست که عاشقانه تو را می نگرد و منتظر توست
اشکهای تو را پاک می کند...
 و دستهایت را صمیمانه می فشارد تو را دوست دارد
 فقط به خاطر خودت به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به آسمان نگاه کن
و اگر باور داشته باشی می بینی ستاره ها هم با تو حرف میزنند
باور کن که با او هرگز تنها نیستی هرگز
فقط کافی است عاشقا نه به آسمان نگاه کنـی ...

شنبه 8 مهر ماه سال 1385
رسم بازی
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 23:36

رسم بازی عشق این بود که

 من بشمارم و تو قایم شوی

 به همان رسم های قدیمی کودکانه (قایم باشک)

هنوز نشمرده بودم که رفتی

 و چنان ناپیدا که برای همیشه بدنبالت سرگردان و آواره شدم

 لعنت به این بازی بچه گانه لعنت...

شنبه 8 مهر ماه سال 1385
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 23:30

 

 

امشب دوباره آمدم تا قصه کوچه را دوباره تکرار کنم...

و زیر یک سایبان تا نگاهت را دوباره با من قسمت کنی..

و دوباره شب بود

و نگاهت چه معصومانه پر از وسوسه اشک... 

 

و دوباره همان مرور  قصه ی  دختری از تبار باران

که شیفته و دیوانه ی پسری از جنس نور شد...

 

 

 

شنبه 8 مهر ماه سال 1385
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 23:28

زندگی شهد گل است

زنبور زمان می خوردش

آنچه میماند

عسل خاطره هاست