آدم را به جرم خوردن سیب از بهشت راندن،
اما چه باک،
حوا خود بهشت بود !
آدم را به جرم خوردن سیب از بهشت راندن،
اما چه باک،
حوا خود بهشت بود !
روزهایی که بی تو می گذرد ... گرچه با یاد توست ثانیه هاش
آرزو باز میکشد فریاد... در کنار تو می گذشت ایکاش ..!*
تو در اولین سطر تقویم دیدار
آن روز به خط نگاهی زر اندود
کلامی نوشتی و رفتی
و من نیز شکسته نوشتم و ماندم
نوشتی که می مانی اما نماندی
نوشتم نمی مانم اما ماندم
تو می توانی دوستی مرا نپذیری . می توانی مرا از خود برانی . می توانی روی از من بگردانی و برای همیشه مرا از دیدار خود محروم کنی ... منهم می توانم تو را نبینم . می توانم روز ها و شبها بدون دیدار تو بسر برم . می توانم چشمانم را از سر راه تو بگردانم و به سوی تو خیره نشوم . می توانم زبانم را وادارم تا نام تو را بر خود جاری نکند . می توانم گوشم را از شنیدن آهنگ صدایت بی نصیب نمایم . ولی ....قلبم.... او دیگر در اختیار من نیست . او تا زنده ام بیاد تو خواهد طپید او در درون خود بخاطر تو خواهد نالید.
چقدر دلم می خواست سر بگذاری روی شانه هایم
تا برایت لالایی مهتاب بخوانم
و از تبلور عشقت در رویاهایم بگویم
کاش می شد امشب نگاه تازه سپیده را
در شب چشمان قشنگت توصیف کنم.....
تمام دلخوشی ام یک سبد نگاه مهربان توست......
نگاهه صمیمانه ات هنوز ؛ مانده میان آرزوی من
چشمان تو خلاصه عشق است ؛ و قصه ای جدا از دلواپسی ها
تو رفتی و نگاه تو از شهر دل گذشت
من در حریم عشق جاودانم هنوز
در باور حقیقت بی انتهای عشق
به یاد تو دیوانه ام هنوز
فریاد انتظار مرا هیچ کس نشنید
اما ؛ عاشقم هنوز .
غم بی هم زبانیم را با باد خواهم گفت
و نا مهربانیت را
به دست نقال خواهم سپرد
چون صیادی بد اقبال به خانه باز خواهم گشت
و یادم نرفته خواهش خاموشت
با چشمانه خسته ز تنهایی
دیشب خیال روی تو با من گفت
این روزها دوباره تو می یایی
هنگام رفتن است
چشمانم را بستم و برگشتم
باور نمی کنم
هرگز...اری هرگز
دیشب تمام ستاره های پشت پنجره را
با دست خاموش کردم
وقتی...
شنیدم که ماه را به اتاقت برده ای
....................................................
دختر کوری تو این دنیای نامرد زندگی میکرد .این دختره یه دوست پسری داشت که عاشقه اون بود.دختره همیشه می گفت اگه من چشمامو داشتم و بینا بودم همیشه با اون می موندم یه روز یکی پیدا شد که به اون دختر چشماشو بده. وقتی که دختره بینا شد دید که دوست پسرش کوره. بهش گفت من دیگه تو رو نمی خوام برو. پسره با ناراحتی رفت و یه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشمای من باش...................
کاش می دونستی چقدر دلم هر روز بهانه تو را میگیرد...
کاش می دونستی چقدر دلم هوای با تو بودن را کرده...
کاش می دونستی چقدر دلم از این روزهای سرد بی تو بودن گرفته...
کاش می دانستی چقدر دلم برای ضرب آهنگ قدمهایت ، گرمی نفسهایت، مهربانی صدایت تنگ شده...
کاش می دانستی چقدر دلواپس توام...
کاش می دانستی چقدر تنهام ، چقدر خسته ام و چقدر به حضور سبزت محتاجم اما...
دیگر انگار اهمیت ندارد..............
به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به آسمان نگاه کن کسی هست که عاشقانه تو را می نگرد و منتظر توست
اشکهای تو را پاک می کند...
و دستهایت را صمیمانه می فشارد تو را دوست دارد
فقط به خاطر خودت به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به آسمان نگاه کن
و اگر باور داشته باشی می بینی ستاره ها هم با تو حرف میزنند
باور کن که با او هرگز تنها نیستی هرگز
فقط کافی است عاشقا نه به آسمان نگاه کنـی ...
رسم بازی عشق این بود که
من بشمارم و تو قایم شوی
به همان رسم های قدیمی کودکانه (قایم باشک)
هنوز نشمرده بودم که رفتی
و چنان ناپیدا که برای همیشه بدنبالت سرگردان و آواره شدم
لعنت به این بازی بچه گانه لعنت...

امشب دوباره آمدم تا قصه کوچه را دوباره تکرار کنم...
و زیر یک سایبان تا نگاهت را دوباره با من قسمت کنی..
و دوباره شب بود
و نگاهت چه معصومانه پر از وسوسه اشک... 
و دوباره همان مرور قصه ی دختری از تبار باران
که شیفته و دیوانه ی پسری از جنس نور شد...
زندگی شهد گل است
زنبور زمان می خوردش
آنچه میماند
عسل خاطره هاست