یکشنبه 26 شهریور ماه سال 1385
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 23:02

Har vaght khasti
bedooni kesi dooset dare too cheshmash zol bezan
ta eshgho too cheshash bebini...
age negat kard asheghete ...
age khejalat keshid barat mimire...
age saresho endakht
paeeino 1 lahze raft to fekr bedoon ke bedoone to mimire...
va age saresho enadakht
paeeino khandido harfo avaz kard ASLAN DOOSET nadare

یکشنبه 12 شهریور ماه سال 1385
حالا تو بگو نه
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 00:03
می خوام ساده بگم
تو آسمونت رنگی ندارم نگو نه؟ دیگه از من خسته شدی منو از یاد بردی نگو نه؟
میگی بهت خنجر زدم
بگو زیر قولت زدی نگو نه؟
از انتظاریه چیز بگم
رفیق جدید مبارکه نگو نه؟
جمله دوست دارم می خوامت
خالی بندیات حرف نداره ، نگو نه؟
می خوام ساده بگم
تو دلت جایی ندارم بگو نه ،غروب قشنگه نگو نه؟
شنیدم مایوس شدی می خوای بری نگو نه
بزار برات قصه بگم
یک بود یکی نبود بجزمن و تو هیچکی نبود ، نگو نه
یه عاشقی بود که شبهاش با تو صبح می شد یهویی دلشو شکستی ، نگو نه
وایسا بینم تو دلت یه جا اسیره شنیدم دلت بد جوری گیره ، نگو نه
منم حالا ولت می کنم اگه راست می گی حالا بگو نه
 
شنبه 11 شهریور ماه سال 1385
خاطرات
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 16:14


ایستاده ای و بودن را نفس می کشی
همان جا که در ادراک خاطراتی تلخ
معلق می مانی
یک نفر
شاید یک عاشق
همچنان به انتظار توست
شاید هنوز هم دلی
برای نگاهت می تپد!
پس چرا همچنان در هجوم خاطرات تلخ محصور مانده ای؟

 

جمعه 10 شهریور ماه سال 1385
تنهایی
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 13:51


یه روز بهم گفت: «می‌خوام باهات دوست باشم؛ آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: آره می‌دونم. فکر خوبیه.من هم خیلی تنهام». یه روز دیگه بهم گفت: «می‌خوام تا ابدباهات بمونم؛ آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام بهش لبخند زدم و گفتم: «آره می‌دونم. فکر خوبیه.من
هم خیلی تنهام». یه روز دیگه گفت: «می‌خوام برم یه جای دور، جایی که هیچ مزاحمی نباشه. بعد که همه چیز روبراه شد تو هم بیا. آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره می‌دونی
فکر خوبیه. من هم خیلی تنهام».

یه روز تو نامه‌ش نوشت: «من اینجا یه دوست پیدا کردم. آخه می‌دونی؟
من اینجا خیلی تنهام». براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم: «آره می‌دونم. فکر خوبیه.من هم خیلی
تنهام». یه روز یه نامه نوشت و توش نوشت: «من قراره اینجا با این دوستم تا ابد زندگی کنم. آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام». براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم: «آره می‌دونم. فکر خوبیه
من هم خیلی تنهام».حالا دیگه اون تنها نیست و من از این بابت خیلی
خوشحالم و چیزی که بیشتر خوشحالم می کنه اینه که نمی دونه من هنوز هم خیلی تنهام

جمعه 10 شهریور ماه سال 1385
پایان دنیا
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 13:48
اگه قرار باشه دنیا ظرف??ساعت اینده به پایان برسه
تمام خطوط تلفن تالار های گفتگو و پست های الکترونیکی اشغال میشه
و همه شاهد پیامهایی از این قبیل خواهیم بود
از اینکه تو را ازردم سخت پشیمانم مرا ببخش تورا عاشقانه می پرستم مواظب خودت باش
وگاهی اوقات در خلال پیام ها جمله ای بس تکان دهنده به چشم میخورد همواره به تو عشق می ورزیدم
ولی ان را با تو در میان نگذاشتم
امروز که گوی عشق ومحبت در زمین تو قرار دارد ان را تقدیم کسانی کن که
دوستان راستین تو هستند  شاید دیگر فردایی نباشد
پنجشنبه 9 شهریور ماه سال 1385
گریه کن
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 14:26
آسمان دل من بوی تو را می گیرد
که نفس می کشی و یاس سرش پایین است
که تو قد می کشی وسرو چه بی باک ترک می گیرد
که زلالی نگاهت
می کشد پرده زنگار به صد آیینه
گریه کن شانه من تکیه گه خستگی است
مخمل ناز نگاهت و چراغانی شبنم خیزت
می کشد این همه بی حسی را
گریه کن آیینه ها منتظرند