جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 28 خرداد ماه سال 1387
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 20:32

امشب شب چهاردهم ماهه همون ماهی که قرار شد باهاش حرف بزنیم وقتی دلتنگیم، کاش می شد همه دلتنگی هات را به ماه بگی ، اما گفتنش چه فایده داره .... حالا فقط به قشنگیش نگاه می کنم و پاکی اون....

من راست می گویم...
هر که به تو می گوید که بدون تو می میرد دروغ می گوید
من به تو راست می گویم که
بدون تو زنده ام
بدون تو زنده ام... اما ....

پنجشنبه 23 خرداد ماه سال 1387
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 20:07

ثانیه ها بی دوام و کند میگذرند شاید که میخواهند همراهیم کنند...

 این آخرین نامه ایست که برای تو مینویسم...

در هر حال با صدای بلند بخوان و اشک هایت را بیهوده هدر نده..

هر چه که بود گذشت و امروز خیلی دیر است..

فقط اگر روزی این نامه را خواندی و شکستی...غرورت را کنار بکش به آسمان بنگر...و با تمام وجود صدایم کن..همین

 شروع میکنم گفتنی ها را:

امروز بی تفاوت تر از همیشه روزم را آغاز کرده ام ، با یاد روزگای نچندان دور که بودی ، این گونه بی قرار شده ام..

نه دیگر به برگشت نمی اندیشم

نه به تو....

نه به زندگی...

به فرار از تنهایی هافکر نمیکنم و آینده را با نوک انگشتان لرزانم لمس میکنم...

امروز آینده را توی رویا میدیدم..نه صورت محزون و بی قرار تو را

نه دستان مردانه و سردت را..

آینده مدام با گذشته ها میجنگد و این برای من از هر چیز خوشایند تر است..

شاید امروز معنی این حرف ها را نفهمی ولی

بعد ها که به راحتی از من گذر کردی خوب حس میکنی که برای چه اینگونه سخن میگویم..

توی این بازی اجباری تو باختی و من بردم.

تعجب نکن فقط صبر کن تا نامه را تمام کنم.

امروز 11روز از جدایی کامل ما میگذرد..امروز درست یازدهمین روزیست که ما عهد بستیم و جدا شدیم....

من از تو به اندازه دریای زندگیم فاصله دارم...روز های اول ستاره ها را با هم میشمردیم..

و امروز من اینجا بی تو میشمارم..چه پر نور و چه کم نور..

روزهای اول با هم به ماه نگاه می کردیم

اما حالا تنها به ماه قشنگ شب 14 نگاه می کنم بدون یاد تو

هر چه هست؛سنت شکنی نکردم..

روح تو در من ماندگار است...ولی جسمت را از یاد میبرم..

روز های پر خاطره را هر دو لگدمال کردیم و بی تفاوت  از آنها گذشتیم..

ساده سخن میگفتیم از آینده و زندگی که در پیش بود

بی توجه به اینکه میسوختیم 

باد خاکسترمان را به قبرستان خاطره میبرد و ما همچنان میسوختیم..

تازه میفهمم سوزش درونیم از چیست..

تازه میفهمم سردردهای بعد دیدار برای چیست

تازه میفهمم چرا اشک میریختم

تازه میفهمیدم چرا بعد از آن بوسه تمام وجودم از حرارت میسوخت

ما باختیم...ولی امروز من برنده نهاییم!

خودت خوب میدانی که ما هر دو گنه کاریم

نه عشق بی سروسامانی که میدانستیم ناپایدارتر از اشک روی گونه های عاشق است....

یادگاری هایی که دادی روز اول توی صندوقچه قدیمی خاطرات کودکی زیر خروارها سادگی قایم کردم..تا یادم نرود روزی هم ساده بوده ام...

تا یادم نرود روزی پاک بوده ام...

من دین خودم را در آغوش تو ادا کردم ..... کاش نکرده بودم....

خاطراتمان را توی دریای فراموشی رها کن...

یادگاری ها را هم بسوزان و زیر پای مردمان مدفون کن...

از یاد میبرمت....

 

سه شنبه 21 خرداد ماه سال 1387
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 09:27
آدما چقدر زود  فراموش میشن و فقط یه خاطره ازشون میمونه..... یه خاطره خیلی دور 
شنبه 18 خرداد ماه سال 1387
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 15:24

الان ۱۰ دقیقه است که از مسافرت برگشتیم....
رفته بودیم جایی که برام یادآوری خاطراتش غم انگیز بود..... خیلی غم انگیز....
خیلی دنبال دلم گشتم، اما گم شده بود، انگار بهم دورغ می گفت که امانتم را خوب نگه
داشته، شایدم میخواست من نفهمم که گم کرده، رفتم دم خونشون اما آخه می رفتم چی
را ازش می خواستم ؟ دلی که گم شده بود توی هیاهوی دل دل کردن یه دل دیگه ......

شنبه 11 خرداد ماه سال 1387
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 14:02

دست تو، تو دست من بود.......... نمی دونم کی تو را ازم گرفت
نمی دونم که کدوم نگاه شوم........ قصه جدایی رو برام نوشت
حالا که میخوام بمونی ............ شعر رفتنو می خونی.......

خدایا تنهاش نذار....... اگرچه اون تنهام گذاشت و رفت........

شنبه 11 خرداد ماه سال 1387
باید فراموشت کنم ....
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 10:05


      باید فراموشت کنم ....
      باید فراموشت کنم چندیست تمرین می کنم
       من می توانم می شود,آرام تلقین می کنم      
      با عکس های دیگری تا صبح صحبت می کنم  
      با آن اتاق خویش را بیهوده تزئین می کنم
      سخت است اما می شود در نقش یک عاقل روم
      شب نه دعایت می کنم نه صبح دعایت می کنم 
      حالم نه اصلاْ خوب نیست تا بعد بهتر می شود
      فکری برای این دل تنهای غمگین می کنم
      از جنب و جوش افتاده ام دیگر نمی گویم به خود
      وقتی عروسی می کند آن می کنم , این می کنم 
      خوابم نمی آید ولی از ترس بیداری به زور
      با لطف قرص قد نقل یک خواب رنگین می کنم
      این درد ز درد بی کسی بر شانه جا خوش کرده است 
      از روی عادت دوستی با بار سنگین می کنم
      هرچه دعا کردم نشد شاید کسی آمین نگفت
      حالا تقاضای دلی سرشار از آمین می کنم
      نه اسب , نه باران , نه مرد تنهاییم و این دائمیست
       اسب حقیقت را خودم با این نشانه زین می کنم
      یا می برم , یا باز هم نقش شکستی تلخ را
      در خاطرات سرخ خود با رنج آذین می کنم
      حالا نه تو مال منی , نه خواستی سهمت شوم
      این مشکل من بود و هست در عشق گلچین می کنم
      کم کم ز یادم می روی این روزگار و رسم اوست
      این جمله را با تلخی اش صد بار تضمین می کنم

چهارشنبه 11 اردیبهشت ماه سال 1387
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 12:33

بمون ولی به خاطر غرور خسته ام برو

برو ولی به خاطر دل شکسته ام بمون

به موندن تو عاشقم به رفتن تو مبتلا

شکسته ام ولی برو، بریده ام ولی بیا

چه گیج حرف می زنم، چه ساده درد می کشم

اسیر قهر و آشتی میون آب و آتشم

چه عاشقانه زیستم چه بی صدا گریستم

چه ساده با تو هستم و چه ساده بی تو نیستم

تو را نفس کشیدم و به گریه با تو ساختم

چه دیر عاشقت شدم چه دیرتر شناختم

تو با منی و بی توام ببین چه گریه آوره

سکوت کن سکوت کن، سکوت حرف آخره

ببین چه سرد و بی صدا ببین چه صاف و ساده ام

گلی که دوست داشتم به دست باد داده ام

بمون که بی تو زندگی تقاص اشتباهمه

عذاب دوست داشتن تلافی گناهمه

چهارشنبه 7 فروردین ماه سال 1387
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 09:31

همه چیز تموم شد........

دیگه برام دعا نکنید که بهم برسیم.... دعا کنید زودتر از این دنیا برم ....... خسته شدم از همه خیلی خسته...............................

دوشنبه 27 اسفند ماه سال 1386
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 14:07

چند روز دیگه عید میشه
اما اصلا خوشال نیستم ......
امسال مثل سال قبل دلم بدجور هوای گلم را کرده
اما باز هم نمی تونم ببینمش
امسال هم نمی تونیم با هم باشیم
نمی دونم سال دیگه چی میشه
اما اگه میشه موقع سال تحویل... سر سفره هفت سین ......
برای برآورده شدن قشنگترین آرزوی ما هم دعا کنید.....

پنجشنبه 23 اسفند ماه سال 1386
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 09:59
ای منتظر غمگین مشو خوش روزگاری می رسد
یا درد غم طی می شود یا شهریاری می رسد
ای منتظر غمگین مشو قدری تحمل پیشه کن
این کشتی طوفان زده آخر کناری می رسد
یکشنبه 5 اسفند ماه سال 1386
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 08:12
کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود ، ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم ، ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم
یکشنبه 28 بهمن ماه سال 1386
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 11:03

دیگه اینجا نوشتن هم نمی تونه دردای دلم را خوب بکنه
نمی دونم باید چکار کنم
بعضی وقتا دوست داشتن برام فقط چند واژه مسخره میشه که
هیچ مفهومی نداره، فقط یه جمله بی .........
چه فایده که یه عمر یکی را دوست داشته باشی و بهش نرسی
اصلا به چه دردی می خوره

جمعه 19 بهمن ماه سال 1386
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 17:55
یادته بهم گفتی همه چیزتا خونه ما جا گذاشتی؟
همه جای خونه را گشتم اما هیچی نبود
تنها جایی را که نگشتم دلم بود...........................................
یکشنبه 14 بهمن ماه سال 1386
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 08:57

دیشب حالم خیلی بد بود ،‌نی نی بهم گفت میای نت،‌منم بدون هیچی کلام اضافه ای گفتم نه،‌نمی دونم چرا دیشب نمی خواستم بهش بگم حالم خوب نیست،‌آخه بجز اینکه ناراحتش کنم دیگه کاری از دست اون بر نمیاد............. خلاصه اینکه فکر کنم از دستم حسابی ناراحت شد،‌ آخه دیگه بهم اس ام اس نزد .............

جمعه 12 بهمن ماه سال 1386
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 22:57
دقیقا سه ماه و ۹ روز  و ۶ ساعت که ندیدمت!  
جمعه 12 بهمن ماه سال 1386
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 22:50

یه عالمه حرف دارم که هیچکدومش را نمیشه نوشت...................

این مال نی نی :‌..............................................

خودش می دونه توی این نقطه چین باید با چی پر بشه

چهارشنبه 10 بهمن ماه سال 1386
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 21:25


    

پنجشنبه 13 دی ماه سال 1386
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 07:06

صدای پایت خوش آهنگی بود برایم عمیقتر از مثنوی...

 سکوتت گویاترین نجواهای عاشقانه ...

و نگاهت صمیمی ترین پیوند...

کاش می دیدمت................................

چهارشنبه 5 دی ماه سال 1386
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 20:18

امروز هم گذشت و رفت...............

دیشب ازش خواستم اما قبول نکرد............

سه شنبه 4 دی ماه سال 1386
نوشته شده توسط تنها تر از فریاد در ساعت 19:21

امروز روز دومی بود که رفتم سر کار، خیلی خسته میشم اما ارزش رفتن را داره ، بقیه حرفا را توی پست بعدی می نویسم............

راستش میخوام اینجا را بسپارم دست نی نی  اما هنوز به خودش نگفتم نمی دونم قبول می کنه یا نه اما من ازش میخوام................